تبليغاتX
گلابی های مقیم مرکز
نام: نمی دونم.

نام خانوادگی: نمی دونم.

جنس: به ظاهر مرد.

سن: بین ۲۵ تا ۲۹.

ظاهر: موهای کوتاه و رنگ شده ( بلوند) ٬ ابروهای بر داشته٬ تی شرت تنگ ٬ شلوار جین زنانه ی تنگ٬ کفش های پاشنه بلند نقره ای.

 این ها را تصور کن .

 بدون اغراق ٬ خالی از هر گونه توهم و در حالت کاملا طبیعی ( به لحاظ هوشیاری) و سلامت عقل ٬ من این موجود را دیدم. کسی تعریف نکرده برایم. خودم دیدم. که ای کاش نمی دیدم.

رشته ی من جامعه شناسی ست و درباره آدمهایی که مشکل جنسیتی دارند زیاد خواندم و شنیدم. انسان هایی که به لحاظ بیولوژی مردند ولی حالت ها ٬ رفتارها و خصلت های زنانه دارند. یا برعکس. اما شاید ندانید که کشورما ٬ اولین و تا چند سال پیش تنها کشوری بود که به این آدمها مجوز تغییر جنسیت داد. آن هم رایگان. یعنی بعد از مراجعه به پزشکی قانونی و اثبات مشکل این عمل به صورت رایگان انجام می شود.

اما موجودی که من دیدم . بعید می دانم چنین مشکلی داشته باشد. با آن کفش های پاشنه بلند و نقره ای . با آن شیون های زنانه ای که بر سر سربازی می زد که مزاحمش شده بود. صحنه ی وحشتناکی بود. در این روزگار آدمها ی عجیب زیاد می بینی ولی او به نظرم انسانیت را هم به سخره گرفته بود.

حالم بد بود. خیلی بد. بغض راه گلویم را گرفته بود نه اشک می شد و نه می توانستم فرو ببرمش. خانمی که توی اتوبوش کنارم بود مدام از او حرف می زد و من فقط لبخند می زدم و سر تکان می دادم.نمی دانم تنها چیزی که مدام در ذهنم تداعی می شد این بود:" آخرالزمان شده است."

* خدایا نجاتمان بده! کاری کن که یادمان نرود قرار بود اشرف مخلوقاتت بشویم و نه پست ترین آنها.

+ نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 4 بعد از ظهر توسط ندا مشرف پور |

خسته ی راهی. نفست بند آمده. می خواهی گوشه ای بنشینی و جرعه ای آب خنک از راه گرفته ی گلویت برود پایین. اصلا می خواهی بنشینی و عبور دیگران را تماشا کنی. با خودت حساب و کتاب کنی که اصلا ارزش این همه سختی را دارد یا نه؟. ولی وقت نیست. زندگی نمی ایستد برای این کارها.

زمین می خوری. آن هم با سر. سر تا پایت خاکی ست. درد می کند تمام تنت. سر زانویت خونی ست.دیگران با پوزخند از کنارت عبور می کنند. می خواهی همانجا بنشینی و یک دل سیر گریه کنی. اما زندگی باز هم نمی ایستد.

رفته ای لب پرتگاه. خیره شده ای به پایین. عمیق است. باد می پیچد توی دلت . یخ می کنی. پشتت را می کنی و باز می روی بالا.

گلی می بینی . خوش بو.زیبا.رویایی. می خواهی کنارش بنشینی و نوازشش کنی. به آسمان آبی بالای سرت نگاه کنی. ولی وقت نیست. زندگی باز هم می کشاندت.

دور شده ای از مسیر اصلی. انگار این راه نزدیک تر است. شیبش هم کمتر. کسی صدایت می زند برگرد. به راه نگاه می کنی و حسرت می خوری. بر می گردی. زندگی نشانت می دهد راههای بی بازگشت را.

زنگی خوب ٬ بد٬ زیبا ٬ زشت و... زندگی ست .

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 0 قبل از ظهر توسط ندا مشرف پور |

برای اولین بار برنج پختم آن هم از نوع کته. الکی نیست که با این سنم رو دست مامانم موندم :)
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 2 بعد از ظهر توسط ندا مشرف پور |

منظورم از عنوان پست ٬ اصلا آن راهکارهای " مدیر ... دقیقه ای " و اینجور کتابها نیست. قصدم فقط تعریف یک خاطره است.

تا حالا یک راننده تاکسی صاف توی چشمهاتون نگاه کرده تا درد و دل کنه؟

تا حالا یک پسر جوان از رفتار و حرف نا درستش به یک خانم با شما درد و دل کرده؟

تا حالا شده سوار تاکسی بشید و چند دقیقه ی بعد راننده تاکسی بابت آوردن چتر خیس توی ماشینش حرف ناجوری بهتون بزنه؟

من دیدم. دختر جوانی که از ترس بوق های مکرر ماشین های پشت سر ٬ سریع سوار تاکسی شد و یادش رفت چتر خیسش را بیرون ببنده٬ در واقع با چتر باز و خیس که سر تا پای مرد جوان ( راننده تاکسی) را خیس کرد ٬ نشست توی ماشین.

(این آقایون هم که همگی عشق ماشین و ماشینش از تخم چشمشون براشون ارزشش بیشتره ) آقای راننده هم یک حرف نه چندان جالب نثار خانم جوان کرد. (تو مایه های اینکه خیلی بی فرهنگ بازی درآورده) خانم جوان هیچی نگفت.فقط از توی کیفش یک دستمال درآورد و شروع کرد به خشک کردن داشبورد . ( برای لباس های آقای راننده کاری از دستش بر نمی اومد)

از ماشین پیاده شدیم. من چون بقیه ی پولم را باید می گرفتم ٬ منتظر ایستاده بودم که آقای راننده برگشت و زل زد به چشمهام و گفت : حرف بدی به دختره زدم.

گفتم: خب چرا بهش نگفتید؟

توی فکر بود. گفتم: بقیه ی پول من رو می دید؟

گفت: حالا چی کار کنم ؟ ازش معذرت خواهی نکردم.

- من احتمالا توی مترو می بینمش بهش می گم.

- آها ! باشه. راستی پول خرد ندارم.

من بدبخت بینوا که به خاطر پول خرد مجبور شدم دو برابر کرایه بدم ٬ حالا شده بودم پیغام رسان آقای راننده.آقای راننده ای که مرد جوانی بود و توی یک دقیقه بابت حرفش ناراحت بود و کسی درست و حسابی تر از من برای درد و دل یک دقیقه ایش پیدا نکرده بود.

البته من هم پیغام رسان امینی بودم :)

+ نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1391ساعت 6 بعد از ظهر توسط ندا مشرف پور |

هویتم درد گرفته !

+ نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 2 بعد از ظهر توسط الهام ستوده |

اگه خسته شدید از روزگار. اگه الان حوصله ی خوندن یک کتاب جدی رو ندارید و فقط دنبال یک کتابی هستید که از این حال و هوا خارجتون کنه. " کفش های آبنباتی" رو بخونید. ترجمه ی : چیستا یثربی و نویسنده : جوآن هریس.

البته این کتاب ادامه ی کتاب شکلات هست. من خودم فیلمش رو دیدم . من خودم دقیقا به دلایل بالا شروع کردم به خوندنش و تا اینجا کتاب رو دوست داشتم. البته با توجه به حجم کتاب و گرانی و... قیمتش ۱۲ هزار تومان است.

امیدوارم روزگار خوشی داشته باشید.


برچسب‌ها: کتاب
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 7 بعد از ظهر توسط ندا مشرف پور |

 

از زندگی چی می خوایم؟

 چی خوشحالمون می کنه؟

 چرا انقدر زود از زندگی دل سرد می شیم؟

 چرا انقدر زود آرزوها مون از یادمون میره؟

 چرا انقدر زود آرزو داشتن یادمون میره؟

 چرا انقدر دنیا برای زندگی کردن کوچک شده؟

 ما از زندگیمون چی می خوایم؟

  منم مثل خیلی های دیگه تلاش می کنم که به آرزوهام برسم. الان تقریبا وسطهای راه یکی از آرزوهام هستم.

 منم یک وقت هایی دلسرد میشم. به راه طولانی که تا اینجا آمدم نگاه می کنم و به راه طولانی تری که هنوز مانده.

 آرزوی من برای خودم ارزشمنده. شاید برای خیلی ها بی معنا باشه. برای خیلی ها شبیه به یک لطیفه. برای بیشتر دور و بری هام " آرزو بر جوانان عیب نیست " .

 مهم این نیست که بقیه چی فکر می کنن . مهم اینه که من یک آرزو دارم . یک آرزو که دارم براش تلاش می کنم. هرچند بعضی روزها مثل مورچه راه می رم . بعضی روزها عقب عقب راه می رم و بعضی روزها می دوم.

 *** یک پیشنهاد:

   از کسانی که به آرزوهاتون می خندن جدا دوری کنید .

   با کسانی که باعث می شن قوت قلب بگیرید صحبت کنید.

   از گفته های کسانی که راه شما رو رفتن یا اطلاعات وقع بینانه تری دارند خیلی صحبت کنید.

+ نوشته شده در جمعه 11 فروردین1391ساعت 5 بعد از ظهر توسط ندا مشرف پور |

 

سال نو برای همه ی گلابی ها و  دوستان گلابی ها مبارک باشه!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 8 بعد از ظهر توسط ندا مشرف پور |


نه!

نمیدانی...

هیچکس نمیداند پشت این چهره ی آرام در دلم چه میگذرد...!

نمیـدانی!!

کسی نمیداند

این آرامش ظاهـر

و این دل نا آرام را

پ.ن: خسته شدم دیگه

پ.ن: احساس میکنم غرورم را گذاشتی زیر پایت. لطفا پایت را بردار

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 8 بعد از ظهر توسط الهام ستوده |

اومدم اینجا رو دیدم دلم گرفت...

آخه گلابیا ما اینجا رو با یه عشقی زدیم یه روز!

چی شده که دیگه سال تا سال نمیاین خاکشو بگیرین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

انصافه؟

مینا،الهام،نرگس،ندا!

با همتونم نذارین اینجا اینجوری بمونه....

انگار بارفتن 5 شنبه ها خیلی چیزای دیگه هم رفته...


پ.ن:غصه ام شد که اینجا داره خاک میخوره!

+ نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390ساعت 1 بعد از ظهر توسط حسنا شفق نیا |

امروز تولد مدیر وبلاگمون.نرگس جون تولدت مبارک

پ.ن:اینم ماه آذر بازم خودم

+ نوشته شده در جمعه 25 آذر1390ساعت 12 بعد از ظهر توسط مینا عرب زاده |

من وافعا" شرمندم.این ماه تولد وبلاگمون بوده.ولی امان از بی وقتیه گلابیا که نمیتونن بیان پست جدید برای مخاطب بذارن.ولی دیگه امروز که آخرین روز آبان هست گفتم چیزی فقط گفته باشم که جای خالیه آبانمونم پر بشه!

دیگه ببینم با نظراتون چه میکنین.که وبلاگ هنوز آباد باشه یا دیگه باهاش خداحافظی کنیم

+ نوشته شده در شنبه 28 آبان1390ساعت 11 قبل از ظهر توسط مینا عرب زاده |

 

هر وقت این اصطلاح را شنیدم ٬ بعدش یک اتفاق بد افتاده. انگار هر وقت کسی این جمله رو میگه ٬ شیطون گوش هاش تیز تر می شه.

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 مهر1390ساعت 9 بعد از ظهر توسط ندا مشرف پور |

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز شاید
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند

اگر به راستی خواستن توانستن بود
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می توانستند تنها نباشند

 ...........

+ نوشته شده در سه شنبه 12 مهر1390ساعت 7 بعد از ظهر توسط مینا عرب زاده |

 

آدمها متفاوتند٬خیلی! خیلی بیشتر از آنکه فکرش را بکنی.چیزی که برای تو بدیهی یا به قول ما تابلو ٬ برای یکی دیگر مثل یک صخره است که از مریخ اوفتاده باشه جلوی پاش. تازگی ها با دختری برخورد داشتم هم سن خودم و همونقدر که من برای او عجیبم ٬ او برای من باور نکردنی است.

دنیاهایمان هیچ ربطی به هم ندارند هیچ. بسیاری مواقع با هم در تضاد شدید هستند.مثل اینکه روزهای من شب اوست و روزهای او شب من!!! در واقع بعضی وقت ها ٬مثل قطب های مخالف قطب نما٬ تحمل یکدیگر را نداریم .

خدای بزرگ این همه تفاوت از کجا می آید؟ به لحاظ فاکتورهای موجود و مقایسه کردنشان٬ این همه تفاوت معقول نیست. اینجاست که به جمله طلایی می رسیم : انسانها در هیچ فرمول قاعده ای ٬ نمی گنجند.

آدمها ٬غیرقابل پیش بینی ترین اتفاقات روی زمین هستند. زلزله را ۲ دقیقه قبل می توان پیش بینی کرد ولی آدمها ٬ بعید می دانم !!! 

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 8 بعد از ظهر توسط ندا مشرف پور |

مدت زیادی باهم زندگی کردید آنقدر که تک تک حرکاتش را از قبل حدس میزنی. یک دنیا خاطره خوب وبد با هم دارید. دوست هایی هستید که همه حسرتتان را می خورند و شما آنقدر در دنیایتان غرق شدید که یادتان می رود زندگی بدون او چیست؟ حتی لحظه ای توان تصور بدون او بودن سخت است.

آخر قصه را می دانید٬ بیدار می شوی و او دیگر نیست.نمی تواند که باشد٬ دنیایت آنقدر کوچک شده که حتی جایی برای خودت هم نداری چه رسد به او !!!

گاهی آنقدر عرصه ی زندگی برایت سخت می شود که خود را بی کس ترین می بینی. گویی تمام جواب ها برای بقیه است و تو مانده ای با سوالی ٬ بدون جواب. هر شب کابوسش را می بینی ٬ هر شب تا صبح به هزار جواب بی سر و ته فکر میکنی!!!

در خیابان راه می روی و همچنان فقط به سوال خودت فکر میکنی٬ سنگی زیر پایت می آید تا مرد آن سوی خیابان را ببینی! مرد تمام سنگ های خیابان را می شناسد چون بدون پا فرصتی برای برخاستن ندارد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت 9 بعد از ظهر توسط ندا مشرف پور |

نمی دونم بازم اینجا می نویسم یا نه اما خیلی وقته که دلم می خواد یه وبلاگ جدا بزنم از همه ی گلابیا می خوام

این کار منو به منظور قطع همکاریم تو این وبلاگ ندونن و منو بازم گلابی حساب کنن!


پ.ن:اینجا همیشه واسم یه خونه ی آقاجان دیگه بوده و خواهد بود!!!



+ نوشته شده در جمعه 4 شهریور1390ساعت 3 قبل از ظهر توسط حسنا شفق نیا |

یه وقتایی که خوب فکر می کنم بهت حق می دم که مبهوت این مجسمه های گلی شی آخه از دور خیلی

قشنگن خیلی خیلی قشنگن...

اما وقتی بهشون نزدیک میشی میبینی که سریع رنگ عوض می کنن و دیگه اونی نیستن که می دیدی ،اونی

نیستن که فکر میکردی...

اونجاست که تو خودت فرو می ری که چرا به این مجسمه های گلی نزدیک شدی و بهشون تکیه کردی...

اونوقت یه نگاه به آسمون میندازی و چشات یه دفعه از چیزی که می بینی برق میزنه...

آخه یه دفعه پیدا می کنی اونی رو که باید بهش تکیه کنی...

آره یه تخت ساده ی بزرگ می بینی تو آسمون که خدا روش نشسته و با یه لبخند قشنگ داره تمامه

مجسمه های گلی رو  می بینه حتی تو رو...

بعد یه دفعه همه ی مجسمه های گلیه ذهنت میشکنه و نگات تا آخر به آسمون می مونه تا یه بار دیگه بتونی

اون لبخند قشنگو ببینی...

پ.ن:تو این شبا که خدا نگاتون می کنه ما گلابیا رم دعا کنین!!!

+ نوشته شده در شنبه 29 مرداد1390ساعت 1 بعد از ظهر توسط حسنا شفق نیا |

۲۴ مرداد روز خاطره انگیزیه برای همه الالخصوص برای من. امسال هم خاطره اش رو با حضور خاله ها و گلابی های گرام در کافی شابی حوالی پارک ملت گرامی داشتیم با توجه به تعداد همراهان و ظرفیت بسیار بسیار کم کافی شاب مجبور شدیم تا تغییر دکوراسیونی به دلخواه خودمون انجام بدیم تا بتونیم این میز های دو نفره ی کوچیک و مسخره رو تبدیل به یه میز ۲۰ نفره بزرگ بکنیم. در این جمع که حضور گلابی ها چشمگیر تر از خاله ها بود جمع گلابی های کوچک، گلابی بزرگتری را نمایان می کرد .

همراهان بنده یعنی گلابی کوچیکه که منت گذاشتند و قدم بر سر چشمان ما گذاشتند، نگذاشتند که دهنی تازه کنم که کادو های زیبا و بزرگ و کوچیک رو بر سرم ریختند و چه دستی می زدندو هورایی میکشیدند(طفلکیا خیلی ذوق کرده بودند) تازه گرم صحبت شده بودیم که اقای مسیول خیلی محترمانه عذرمون و خواست (اخه بیچاره ها دیگه میخواستند برن خونه هاشون) . خیلی زود گذشت ما گلابی ها که دلمون میخواست تازه اول شب باشه خیلی محترمانه به سمت پارک ملت روانه شدیم و مادرانمان رو هم به دنبال خود کشاندیم. و محفل دیگری رو در پارک ملت به راه انداختیم اما چندی از نشستنمون نگذشته بود که کامیون های فضای سبز که توی پارک بودند(اونام اومده بودند اب و هوایی عوض کنن) کاسه کوزه های ما رو بهم ریختند و البته تنها این کامیون نبود که باعث بهم زدن محفل ما شدند دختر خاله ی گرام که ۵ سال دارند متاسفانه علاقه ی زیادی داره که بره زیره کامیون ما هم مجبور شدیم تا جمع گلابی ها رو بهم بریزیم و نخود نخود هر که رود خانه خود!

پیوست۱:امسال شب تولد من دو تا از عزیزترین عزیزانم در کنارم نیستند !!!
و این موضوع باعث شده زیاد واسهء امسال ذوق و شوق نداشته باشم ....با این حال من همچنان لبخند می زنم به خاطر عزیزانی که در کنارم هستند لبخند میزنم

پیوست۲: شرمنده که خیلی دیر اپ کردم ولی احتمالا" دیگه برای هیچ وقت اپ نکنم تا با این مشکل پیش اومده برای خودم بتونم کنار بیام

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 0 قبل از ظهر توسط الهام ستوده |

دقیقا امروز صبح داشتم فکر می کردم که دیگه موضوع ندارم واسه آپ کردن که یه دفعه نرگس زنگ زد و روزم

به گونه ی دیگه ای رقم خورد!!!

امروز(یا شایدم بهتره بگم دیروز!)من همراه با گلابیه کوچیکه رفتیم گردش(باغ گلابیه اول و دوم) و اونجا جدا

خوش گذشت مخصوصا با آتیشه توپی که درست کردیم و همه ی گلابیا دورش نشستیم و من آخرشم

نفهمیدم که با نگاه کردن به شعله هاش و سکوت کردن چه چیزی رو باید درک کنم؟؟؟(آخه ندا میگفت باید

وقتی آتیش روشن میشه آدم ساکت باشه و لذت ببره!!!)

خلاصه اینکه به نظره من عالی بود مخصوصا هواش!!!

امیدوارم که بازم تکرار شه این دور هم بودنای بی آلایش...

+ نوشته شده در شنبه 22 مرداد1390ساعت 2 قبل از ظهر توسط حسنا شفق نیا |

تا دیروز یه بار سنگینی رو شونه هام بود!

اما امروز...تا این لحظه...تا این ساعت...

یه مقداری از بارمو رو زمین جا گذاشتم تا دیگه شونه هام انقدر سنگینیه بار و با دردی که دارن بهم یادآوری نکنن!

آره تا اینجاش به خیر گذشت...!

بعده 5هفته ی طاقت فرسا بالاخره نتایج اومد تا یه کم ما کنکوریای بد بخت و خوشحال یا ناراحت کنه!

حالا دوباره از هفته ی بعد کارمون میشه انتظار واسه نتایج قبولی رشته!آخه من نمیدونم یه کنکوریه بدشانس

تاکی بایدبه دوش بکشه این اضطرابو؟؟؟

خلاصه با همه ی این غر غرا (شک دارم با غ یاق؟)خدایا ممنون که این مرحله هم گذشت تا شاید به قول

سعیده بعدا حسرتشو بخوریم!!!(عمرا!!!)

+ نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد1390ساعت 4 بعد از ظهر توسط حسنا شفق نیا |

این بار واسه تو مینویسم واسه تو که از دور می بینیم،می شنویم،حسم می کنی...

کلی قدم برداشتم تا به تو برسم...

چقدر دوری از من...

دستتو دراز کن شاید،شاید دستای من واسه رسیدن به تو شد اندازه ی دستای مجید دلبندم...

شاید قدمام برای دویدن به سمت تو شد مثل بابا لنگ دراز...

تو فقط بخواه حتی واسه یه ثانیه...!

اونوقت من واسه پیش تو اومدن هلیکوپتره کارآگاه کجتو قرض میگیرم...

بعدش میرم تمام گلهایی رو که شنل قرمزی نچیدو می چینم...

تو فقط بخواه...!


+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 1 قبل از ظهر توسط حسنا شفق نیا |

بازم عقربه های ساعت انقدر چرخیدن که به ماه رمضون رسیدیم!!!

همیشه یه حسه خوبی داشتم نسبت به ماه رمضون ، امسالم طبق روال همیشه این حس اومده سراغم،یه حسی مثل حسی که آدم سر سال تحویل میگیره نمیدونم چرا اما همش فکر می کنم تو این ماه همه چی قشنگ تره...!!!

واسه همینم توی سال گاهی هوس ماه رمضون میکنم خصوصا با سحری و افطاریه خوشمزش،یا مهمونیای خونوادگی ،یا شبای قدرو کلی چیزای دیگه ای که با خودش سوغاتی میاره...

شایدم من خلم اما...همینه که هست!

پ.ن:تو این شبا ما گلابیارم یادتون باشه سر افطارای خوشمزتون!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1390ساعت 4 بعد از ظهر توسط حسنا شفق نیا |

و یه دفعه جایی که انتظارشو نداری جلوت یه دیوار سبز میشه...

درست وقتی که فکر میکنی همه چی حل شده...

و تو غرق میشی تو سیل روان نامردیا...

و تکرار میکنی باخودت:یه کم بد بودنو یاد بگیر تا غرق نشی!


پ.ن:این متن یه دفعه اومد بیرون از ذهنم بی دلیل!

پ.ن:خلاصه که دیشب دایی گرام من هم مزدوج شد!

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 مرداد1390ساعت 12 بعد از ظهر توسط حسنا شفق نیا |

یه دفعه برگشت!

یه دفعه ورق دنیا برگشت،درست بعد از کنکور!

الان دیگه دنیا قشنگه،آسمون آبیه،همه چی آرومه!

خیلی وقته می خوام بنویسم اما نشد الان که دیگه از مسافرت برگشتم دیدم بهترین فرصته که بنویسم از اینکه بعد از کنکور دنیا چقدر قشنگ تر شده از اینکه بعده یکسال میشه زندگی کرد میشه خوش گذروند و خلاصه لذت برد از روزگار...

ورود به این دنیای جدید رو به همه ی کنکوریا علی الخصوص گلابیه چهارم تبریک میگم!

خوش باشین دوستان!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1390ساعت 11 قبل از ظهر توسط حسنا شفق نیا |

 "کاش دنیا دست زن ها بود٬ زن ها که زاییده اند یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را می دانند.قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری را نتوانستن را. شاید مردها چون هیچ وقت عملا خالق نبوده اند ٬ آنقدر خود را به آب و آتش می زنند تا چیزی بیآفرینند. اگر دنیا دست زنها بود٬ جنگ کجا بود؟ "

دیروز فکر می کنم برای بار ۶ ٬ کتاب سووشون را تمام کردم. عبارات بالا هم از همین کتاب است ٬ دوستشان داشتم ٬ اینجا هم نوشتمشان. فقط لطفا آقایان با کمی تسامح و تامل بخوانند !!!

این کتاب جزو معدود کتابهایی است که گاهی دلم برایش تنگ می شود و هرزگاهی به سراغش می روم. چیزهای زیادی از سووشون آموختم. نگارشش هم به قدری روان است که در ذهنم ٬ مثل یک فیلم در جریان است. شخصیت های ملموس و دوست داشتنی و... . باعث می شود بازهم بخوانمش.

* عنوان پست هم از همین کتاب است.

+ نوشته شده در یکشنبه 19 تیر1390ساعت 7 بعد از ظهر توسط ندا مشرف پور |

خوندن یک کتاب خوب ٬ همیشه حالم بهتر میکنه ٬ حتی توی فصل گنده امتحانا. کاتبی که تازگی ها می خونم از نویسنده ی محبوبم ٬ رومن گاری ست. کتاب (( زندگی در پیش رو)) ترجمه خنم لیلی گلستانی.

نویسنده که عالی و حرفی درش نیست ولی ترجمه کتاب هم خیلی خوبه.

همیشه کتاب های رومن گاری دریچه ای از زندگی را بهم نشون می ده که بهش فکر نمی کردم. سوژه هایی که قابل لمس هستند ولی تو هیچ وقت نزدیکشون هم نمی شی. اتفاق هایی که به نظرت مسخره و بی ربط هستند اما در کنار هم که قرار می گیرن ٬ طبیعی و جالب می شن.

دوست داشتید بخونیدش ٬ نخوندید هم مهم نیست!!!

+ نوشته شده در جمعه 3 تیر1390ساعت 6 بعد از ظهر توسط ندا مشرف پور |

امروز:

برای من کامل نبودن چیزی نکوهیده نیست؛چیزی است که می توان در آن مشعوف شد،چیزی که باید قدر آن را دانست،زیرا خودش قاعده ی اصلی زندگی است.

*الماس های اشو

+ نوشته شده در سه شنبه 10 خرداد1390ساعت 2 بعد از ظهر توسط مینا عرب زاده |

نامهربان برو!

دیگر اینجا کسی به انتظار گام های تو نمی نشیند...!

سالها دلم حتی به انتظار نامهربانیهایت هم نشست و نیامدی...

اینک اما،زمان آمدن و ماندن نیست.

نامهربان برو!

دیگر اینجا کسی به انتظار نامهربانیهایت نمی نشیند...!

...و صندلیٍ کهنه یٍ همیشه تکیه گاهٍ یگانه منتظرت چندیست دیگر خالی شده...

نا مهربان برای همیشه با نا مهربانی برو!


توجه:فردا آخرین روز رسمی از سال پیش دانشگاهیه منه!

+ نوشته شده در سه شنبه 13 اردیبهشت1390ساعت 10 بعد از ظهر توسط حسنا شفق نیا |

مارکس*٬ یک جمله ی معروف دارد درباره ی مدرنیته و می گوید : هر آنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود.

این روزها به این جمله خیلی فکر می کنم نه از باب مدرنیته٬ از جهت زندگی خودم و اینکه به هرآنچه دل بستم ٬ از دستش دادم. هر چه را مسلم می دانستم٬ فرو ریخت. این چرخ دوار٬ این روزها برایم خیلی سریع می گردد٬ آنقدر که گاهی از سرگیجه باید بر دیواری تکیه بزنم٬ اگر آن هم فرو نریزد.

این ها همه تلخند در نگاه سطحی بین من٬ اما اگر کمی هوشمند بودم باید از این دودها ٬ بالن خود را هوا می کردم و هر روز را به روزی نوین بدل می کردم.هر روز کریستف کلمب ٬ سرزمین های جدید می شدم و غم از دست رفته هایم را نمی خوردم. اگر اینگونه بودم پیروز بودم .


* کارل مارکس٬ اندیشمند آلمانی قرن ۱۹ و نویسنده کتاب معروف (سرمایه).
+ نوشته شده در دوشنبه 22 فروردین1390ساعت 11 قبل از ظهر توسط ندا مشرف پور |